سلام....
شما رو نمی دونم...ولی برای من شنیدن این خبر که بعد از حدود 10 سال فیلمی پیدا شده که در مورد جشن روز معلم در کلاسی در دبستان محل تحصیل شماست و شما هم توش هستید خیلی هیجان برانگیز و هیجان آدم رو انگیز می کنه...
شاید این برای شما عادی باشه که از دوران ابتدایی تون فیلم و یا عکس داشته باشید ولی برای من مهمه...چون اون موقع تو خونواده ی ما و خیلی از خونواده های دیگه داشتن دوربین فیلم برداری و فیلم گرفتن از لحظه لحظه ی زندگی و از این جور سوسول بازی ها مر سوم نبوده....
حالا اصل ماجرا چیه...چند روز پیش زینگیده بودم ( به زبون لری یعنی زنگ زده بودم ) به محسن یکی از دوستان قدیمیم و اون هم این خبر رو داد که قاتی ( قاطی؟؟؟؟؟) وسایلش یه همچین فیلمی پیدا کرده....
شاید درست نباشه که بگم ولی با وجود تنفر بسیار کمی که از معلم سال چهارم دبستان داشتم اونم بخاطر اخلاق نسبتا حاوی خشانتش ولی باز هم دلم می خواست هر چه سریعتر اون فیلم رو ببینم.( من از همین جا ( دقیقا اینجا) از حضور تمام معلمین عذر می خوام....خوب چی کار کنم...یه کم بد اخلاق بود و سر یه قضیه ای با من یه کم چپ بود....وقتی پدر بزرگم به رحمت خدا رفت من یه روز برای شرکت تو مراسم ختمش غیبت کردم و معلممون برای همین از من ناراحت بود و اگه فرصتی می شد نیش و کنایه می زد....ولی بازم همه ی معلم ها دوست داشتنی اند...چون این پرانتز بیش از حد باز مونده همین جا رسما می بندمش)....
از این حرفا که بذگریم ( همون بگذریم)...ولی جدا چقدر سر کلاس بچه ی ساکتی بودم....مدرکش هم هست....اگه بخواید میذارم تو وبلاگ تا دانلودش کنید.....
اون روز جشن رو سر کلاس برگزار کردیم و مادر چند تا از بچه ها از طرف ما برای معلممون یه انگشتر خریده بودن...
معلم اون روز با اکثر بچه درس خون ها و خیلی های دیگه عکس تکی و دسته جمعی انداخت......
خلاصه با دیدن این فیلم کلی کیفور شده بودم....مامانم هم نشسته بود پیشم و داشت فیلم گل پسرش رو می دید و از این که چنین پسری تربیت و تحویل جامعه داده بود بسیار مشعوف بود( اینو که می گم از تو چشماش خوندم....بر فرضم که نخونده باشم...بالاخره هر مادری از داشتم پسری همچون من احساس خشنودیت می کنه...)
در پایان جاداره از تمام دست اندرکاران تهیه و توزیع این فیلم های تاریخی و رومانتیک و نوستالژیک کمال تشکر و جمال سپاس گزاری رو بجا بیاورم....
اینم بخونید بد نیست..
یه روز غضنفر یه خانوم بلا نسبت شما خوشگل رو وسط خیابون می بوسه...بعد که می گیرینش و ازش سوال می کنن چرا این کار رو کردی می گه:معلم کلاس اولم بود...
فعلا....
سلام...
اینم یه ترانه ی زیبا از کریس دی برگ به همراه ترجمه.آهنگ این ترانه با صدای زیبای کریس دی برگ رو به عنوان موسیقی جدید وبلاگ انتخاب کردم.
It's a rainy night in paris,
And the harbour lights are low.
He must leave his love in paris
Before the winter snow;
On a lonely street in paris
He held her close to say,
"we'll meet again in paris
When there are flowers on the champs-elysees."
"how long" she said "how long,
And will your love be strong,
When you're across the sea,
Will your heart remember me? ..."
Then she gave him words to turn to,
When the winter nights were long,
"nous serons encore amoureux
Avec les couleurs du printemps..."
"and then" she said "and then,
Our love will grow again."
Ah but in her eyes he sees
Her words of love are only words to please...
And now the lights of paris
Grow dim and fade away,
And I know by the light of paris
I will never see her again...
شبی بارانی در پاریس
شبی بارانی در پاریس است،
چراغ های بندرگاه کم سو،
او باید عشقش را در پاریس رها کند،
پیش از برف زمستانی؛
در یک خیابان خلوت پاریس
در آغوشش می گیرد که بگوید،
ما باز هم در پاریس با یکدیگر دیدار خواهیم کرد،
آنگاه که خیابان شانزده لیزه پر از گل شود؛
«چند وقت»، دختر گفت «چند وقت،
و آیا عشقت به همین قدرت خواهد بود،
وقتی که آن طرف دریایی،
آیا قلبت مرابه یاد خواهد آورد؟...»
بعد دختر به او چیزی گفت
تا در شب های طولانی زمستان بدان توسل جوید:
«ما هنوز عاشقیم،
در کنار رنگ های بهاری...»
«و بعد» دختر گفت، «و بعد،
عشق ما دوباره شکوفا می شود»،
آه ولی در چشم هایش می دید،
حرف های عاشقانه اش تنها برای خوش آیند اوست،
و حالا چراغ های پاریس،
کم سو می شوند و خاموش،
و از حالت این چراغ ها می دانم،
که دیگر هرگز او را نخواهم دید...
ترجمه از کتاب "ترانه های کریس دی برگ" انتشارات ثالث.
تصمیم داشتم در مورد اعتماد به نفس بنویسم....ولی وقتی آخرین نظرات ارسالی رو چک کردم دیدم یه بنده خدایی در مورد پارکور از من سوال پرسیده...ولی چون آدرس ایمیل و آدرس وبلاگ نداشتن ( یا یادشون رفته بزارن) گفتم این پست رو به سوال ایشون اختصاص بدم.
ورزش پارکور حدود ۵-۶ سالی هست که وارد ایران شده ولی هنوز فدراسیون مستقلی نداره.....ولی کمیته ی پارکور زیر نظر فدراسیون آمادگی جسمانی و ایروبیک شکل گرفته....ولی بازم بوبچ پارکور دست از تلاش بر نداشته اند تا فدراسیون مستقلی برای ورزش مورد علاقه شون تشکیل بشه....
چند ماه پیش هم توی نمایشگاه ورزش و تجهیزات ورزشی پارکوری ها غرفه ای رو به نام پارکور در ایران برای معرفی این ورزش و پیشرفت هاشون تو این ورزش زیبا برپا کرده بودند.
پارکور تو ایران تا اونجا که من اطلاع دارم تو تهران و اصفهان به صورت حرفه ای و توسط گروه های خودجوش (حالا گیر ندین چرا لفظ قلم می نویسیا) دنبال می شه و تو تهران هم باز تا اونجا که من اطلاع دارم ۲ گروه کارشون از بقیه حرفه ای تره و جزو اولین ها هستن.
گروه رها ( احسان و ارمان و امیر ) و گروه پارادوکس ( علیرام).
گروه رها کار آموزش پارکور رو چند سالی می شه که شروع کرده ولی هنوز باشگاه اختصاصی که فقط و فقط برای پارکور باشه ندارد.
۲ جلسه تمرین در هفته تو باشگاه و یک جلسه هم جمعه ها تو پارک.آخرین رقمی هم که به عنوان شهریه کلاس ها دریافت می شه تا اونجا که من پرسیدم حدود ۵۰ هزار تومنه و اگه بخواید فقط جمعه ها (جلسه ی تمرین توی پارک) بیاید ۳۰ هزار تومنه.این و بخاطر این می گم که چون کلاس ها از ساعت ۹ تا ۱۱ شبه و محل باشگاه در روز یک شنبه با روز چهار شنبه تفاوت داره و بعضی ها ترجیح می دن فقط برن پارک.
گروه پارادوکس:مربی این گروه جناب آقای علیرام نورایی می باشد که بازیگر سینما و تلویزیون هم هستند(جابربن حیان اسم یکی از سریال هاییه که ایشون کار کردن).
برو بچز پارادوکس تو اکباتان تمرین می کنن.کسایی که گذرشون به اونجا افتاده می دونن که اکباتان اصلا برای همین ورزش ساخته شده.
در مورد چگونگی و محل و نحوه ی ثبت نام و شهریه هم اطلاعی ندارم ولی اگه بخواید می تونم سریش بشم تا به جواب برسم.
اینه که گفتم مربوط به پسرا بود.فکر نکنم گروه خاصی برای پارکور خانم ها تشکیل شده باشه....و خانم ها می تونن صبر کنن تا ببینن بعدا چی میشه یا اینکه خودشون دست به کار بشن و گروه تشکیل بدن یا اینکه یواشکی تمرین آقا پسرا رو نگاه کنن یا اینکه دیگه همین دیگه....پیششششنهاد دیگه ای ندارم.شاید تا چند روز اتی اطلاعات دیگه ای هم به این مطلب اضافه کنم....
فعلا...
چند وقت پیش داشتم دعا می کردم...
وقتی رسیدم به این جمله "خدایا کمکمون کن که ایمانمون رو قوی تر کنیم و تو مسلمونیمون موفق باشیم" ...نگفتم و جمله ام رو اینجوری تغییر دادم:خدایا کمکمون کن به اون چیزی که بهش اعتقاد داریم متعصب و پایبند باشیم و این اعتقاد بر اساس تعقل و خردمون و مورد تایید تو باشه.....
از این جمله خوشم اومد و از گفتنش راضیم...ولی شاید بعدا به همون دعای اولی برسم !!
یادش بخیر...
پارسال من و پویا تقریبا یه روز در میون صبح کله ی سحر ( ساعت ۶ به وقت محلی ) پا می شدیم می رفتیم پارک برای تناسف ( خوانده شود:تناسب) انداممون و پرورش روح ورزشکاری و احیای سنت های پهلوانی و از این جور قرتی بازیا حسابی میدویدیم و کل پارک رو درو می کردیم خلاصه کلی از این کارای اکشنت.....
ولی امسال از اونجا که امتحانات ما تا اواخر تیر ماه ادامه داشت و از اونجا که متقارن با همین مناسبت جناب پویا خان مشرف شده اند به زیارت خانه ی خدا (خوشا به سعادتش) فرصت چندانی برای امر خطیر ورزش نسبتا صبحگاهی پیش نیومد.
تا اینکه دیشب و امروز صبح اتفاقاتی افتاد که آن را به سمع و نظر شما می رسانم.
سکانس اول:ساعت نسبتا یک نیمه شب در حالی که مهدی برای تماشای فیلم پای کامپیوتر نشسته...
درررینگ...دررینگ(صدای اس ام اس)
صدای سجاد از درون اس ام اس:سلام.فردا میای ۷ صبح بریم پارک ورزش.
(از اونجا که مهدی همیشه پایست)مهدی پس از خوندن اس ام اس سجاد:در حال تایپ کردن اس ام اس برای سجاد:پایتم ....۷ میبینمت
(برای پاس داری از زبان شیوای پارسی و استفاده ی هر چه کمتر از دکمه های کیبورد(حتی یک دکمه) به جای واژه ی دیر آشنا و بیگانه ی "اس ام اس" می نویسیم "پیامک".)
سکانس دوم:ساعت تقریبا ۶ بامداد ( شاید هم با خودکار)
مهدی مثل جت از خواب پا می شه صبحانه می خوره شلوار مخصوصش رو اتو می زنه ( توضیح محض خالی نبودن عریضه:مهدی برای ورزش صبحگاهی از یه شلوار کتون خوشگل استفاده می کنه اتفاقا اون روز صبح چروک بود...همین....)به قر و فر مو هاش می رسه.... و و از خونه می زنه بیرون...و به سوی پارک روانه می شه....
تو راه چندتا تماس نا موفق (به قول متجددین :میس کال) برای سجاد می ندازه اما دریغ از یک پاسخ.
سکانس سوم:ساعت ۷:۰۵ صبح...پارک
مهدی روی نیمکت پارک نشسته و منتظر سجاد....ورزشکاران و دلاوران این مرز و بوم در خالی که به شدت ورزش می کنند از جلوی نیمکت حاوی مهدی گذشته و به خود می بالند....و مهدی هنوز منتظر(علاوه بر موضوع نیومدن سجاد موضوع دیگری هم هر از گاهی ذهن مهدی رو مشغول می کنه:اینکه چرا بعضی از این خواهران و برادران غیور ورزش کار اینقدر خوشتیپ اومدند پارک...انگار می خوان برن عروسی....)
مهدی در خالی که کاملا آروم و متین روی نیمکت نشسته با خودش میگه:اگه سجاد نیاد بیچاره اش می کنم که دیگه نخواد منو اینجوری بذاره سر کار...
ولی اشکال نداره...آخه اون طفلک که مثل من سحر خیز ورزشکار نیست .....بذار بخوابه...اشکال نداره....
تا اینکه...مهدی بلافاصله شماه ی سجاد رو گرفته و بووووووق...بوووووووووووووق...سجاد گوشی رو بر می داره:(با صدای خواب آلود):سلام مهدی...من الان از خواب بیدار شدم....۱۰ دقیقه دیگه اونجام....
بعد از پایان مکالمه:صدای ذهنی مهدی:بذار بیاد...اینقدر میدوونمش که به غلط کردن بیفته....عرقش رو در میارم....(بیشتر این سکانس با بازی زیر پوستی مهدی شکل هنری خاصی به خودش می گیره)
سکانس چندم؟ اهان یادم اومد چهارم:۱۰ دقیقه بعد...
سجاد وارد پارک می شه ...پس از خوش و نسبتا بش...مهدی و سجاد شروع می کنند به آرام دویدن...و در عین انجام عمل مذکور از هوای پاکیزه و مناظر زیبای پارک هم بهره می برند.....( در حین دویدن این سوال برای سجاد پیش میاد که ورزشکارای خوشتیپ مذکور در بالا دارن میرن عروسی یا دارن بر می گردن؟)
دویدن و نرمش این دو غیور مرد سلحشور به مدت چند دقیقه همراه با نماهنگ و پیام های اخلاقی-ورزشی زیرنویس شده ادامه پیدا می کنه....
سکانس پنجم:چند دقیقه بعد تر.....
دوربین روی صورت سجاد زوم کرده...و در حالی که چهره ی بشاش و سرشار از رضایت مندی سجاد به صورت کلوز آپ در حال به تصویر کشیده شدنه صدای ضعیف التماس و خواهشی پخش میشه...
و در نمای بعدی در یک مدیوم شات:مهدی روی زمین کاملا آسفالت شده و از سجاد خواهش می کنه که دیگه به دویدن ادامه نده....
سکانس پایانی:چند دقیقه بیشتر بعد تر....
مهدی و سجاد در حال انجام حرکات کششی و نرمش در حالی که خوشحالی در صورت هر دو موج می زنه....
و تیتراژ پایانی....
پیام اخلاقی۱:جوونی کجایی که یادت بخیر....
پیام اخلاقی۲:تابستون پارسال کجایی که یادت بخیر...
از نگاه منتقدین:سجاد تربیت بدنی ۱ رو پاس کرده.....ولی مهدی نه....
پیام بازرگانی:تو دهات غضنفر همه تمرین کروات زدن می کنن....همون ساعت اول تمرین ۱۰۰ نفر کشته می شن....
از نگاه منتقدین۲:بالاخره اون خوشتیپا داشتن می رفتن عروسی یا داشتن بر می گشتن؟
کفر نمی گویم.....
پریشانم چه می خواهی تو از جانم..
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی....
خدوندا تو مسئولی.....
خداوندا........
تو می دانی که انسان بودن ماندن در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است.
(( دکتر علی شزیعتی ))


