همیشه فکر می کردم که کتاب های درسی دبستان و راهنمایی و دوره ی متوسطه و بعضا پیش دانشگاهی فقط به درد درس دادن معلم ها و نمره پاس کردن دانش آموز ها می خوره .....
و واقعا هم تا ۸۰ درصد این موضوع صحت داشت.....
یعنی ما می رفتیم سر کلاس معلم درس می داد و ما هم زور زورکی حفظ می کردیم تا نمره بگیریم.
این فکر همیشه همراهم بود تا ........
روزی شیخ را گفتند:یا شیخ فلان مریدت بر فلان راه افتاده است.با حال خراب....فرمود :(( بحمد الله که بر راه افتاده است.از راه نیفتاده است.))
وقتی ۲ مسافر به نزدیک شیخ در آمدند و سوال کردند که ما را صوفئی در آموز شیخ پشت به ستونی باز نهاده بود.۳ بار دست به ستون باز آورد و هیچ سخن نگفت.خدمت کردند و از پیش شیخ بیرون رفتند.یکی از این ۲ تن پرسید که شیخ چه کرد.دیگری گفت:آنچ بایست.شیخ در سه حرکت که دست بر ستون زد معلوم شد و آن آن است که (( خاموش باش و راست باش و بارکش می باش))
......تا اینکه من وارد دوره ی پیش دانشگاهی شدم و معلم درس ادبیات ما ( آقای پیر اولیا ) دید من و خیلی های دیگه رو نسبت به کتاب های درسی و بخصوص درس ادبیات عوض کرد و تا حدودی یاد داد که چگونه کتاب بخونیم و بدونیم که از کتاب و شعر و ادبیات چی می خوایم....این دو حکایتی که در بالا نوشتم در باره ی شیخ ابوسعید ابوالخیر بود(که البته از کتاب درسی گرفته نشده بود).
یکی از قشنگترین مطالب کتاب ادبیات در مورد این شیخ بود که من رو شیفته ی حکایت ها و نصایح این مرد بزرگ کرد.
.....در مورد این شیخ بازم می نویسم. انشا الله اگر عمری بود.....
امروز توی راه که داشتم از شیشه ی ماشین بیرون رو نگاه می کردم دیدم پشت یه کامیون نوشته:آخرش چی؟
جدآ....این همه دروغ....این همه ریا...این همه ظلم...این همه طمع...این همه خیانت و این همه.........................آخرش چی؟


