تبليغاتX
فقط نگاه می کنم...
سلام.

اینم ۲ تا خاطره:

خودت گفتی!!!!!

تو دوره ی پیش دانشگاهی استاد ادبیات یکی از شعر های کتاب رو انتخاب کرده بود و از ما خواسته بود که نقش های دستوری کلمات بخصوصی از این شعر رو مشخص کنیم و تو یه برگه ی کلاسور بنویسیم و به ایشون تحویل بدیم.

هفته ی بعد که قرار بود کارهامون رو به دبیر تحویل بدیم یکی از دوستام(که کار رو انجام نداده بود) پیش من اومد و از من خواست که برگه ام رو بهش بدم و اونم از روش بنویسه و تحویل معلم بده.منم برگه رو بهش دادم و گفتم:بعضی ها رو غلط بنویس که معلم متوجه نشه از روی برگه ی من کپی کردی.

بعد از ده دقیقه رفتم پیشش دیدم جای بعضی از بیت ها و مصراع ها رو عوض کرده.ازش پرسیدم چرا اینجوری کردی؟ اونم چواب داد:خودت گفتی غلط بنویس معلم نفهمه!!!

 

جداْ شوخی کردیم!!!

تو دوره ی سوم دبیرستان من و سه تا از دوستام(محمد  پویا  نوید)همیشه با هم بودیم.

یه بار من و نوید و پویا تصمیم گرفتیم محمد(همون دوستم که خاطره ی قبلی مربوط به اون بود) رو بذاریم سرکار.رفتیم پیش محمد و بهش به شوخی گفتیم:بیا چهارتایی مو هامون رو از ته بزنیم.

شب محمد زنگ زد به من گفت:من مو هام رو از ته زدم.الان با نوید و پویا صحبت کردم   قرار شد اون ها هم مو هاشون رو بزنن.تو هم همین کار رو بکن.

فرداش تو مدرسه دیدیم که محمد جداْ کچل کرده!!

ما هم (من و نوید و پویا)نامردی کردیم و این ماجرا رو برای همه گفتیم.(هر چند که من بعداْ به خاطر این که همچین شوخی با محمد کردم دچار عذاب وجدان شدم.) 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 13:6 توسط مهدی |


نگار من به مکتب نرفت و خط ننوشت  

                              به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد

عید مبعث بر همه ی شما مبارک

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 22:56 توسط مهدی |


سلام.

مطلبی که تو این پست می خوام بنویسم هیچ مناسبت یا علت زمانی خاصی نداره.ولی امیدوارم این یکی خوب از آب در بیاد.

تا حالا شده یه سوال خیلی بزرگ توی سرت باشه؟یه سوالی که هر از چند گاهی مثل یه علامت سوال روی سرت باشه.سوالی که تا دلت بخواد جواب براش پیدا می شه.اما هیچ کدوم تو رو قانع نمی کنه.دلت می خواد جوابی که می گیری به دلت بشینه.و دقیقا علت و جواب رو احساس کنی.

شهید.همون واژه.همون سوال.همون جواب.همون کلمه ی مدام تکرار شده ولی جدید.

شاید فکر می کنید خیلی دارم مسئله رو می پیچونم.ولی جدی دارم می گم.گاهی اوقات وقتی این کلمه به گوشم می خوره به یاد یه سرباز عادی می افتم که تو یه جنگ کشته شده.و گاهی هم یاد کسی که انگار .....

آدم باید چه جوری و عاشق چی باشه که وقتی تو راه رسیدن به اون کشته می شه همه به اون حسودیشون بشه.همه از یادآوریش هم خوشحال بشه هم ناراحت.اصلا انگار شهیدا یه عالم دیگه ای دارن و اصلا همه ی کسانی که جنگ رفتن این طوری هستن.

شهید.این کلمه اینقدر تکرار شده که حتی به کسی که تو یه سانحه ی هوایی کشته می شه لقب شهید می دن.ولی من این شهید رو نمی گم.

اون هایی رو می گم که به خدا یه جور دیگه نگاه کردن و خدا هم یه جور دیگه.چرا خیلی ها حسرت و آرزوی شهید شدن رو به دل دارن؟چرا وقتی کسی می شنوه که هم رزمش که تو جنگ شیمیایی شده دیگه تو این دنیا نیست کلی بهش غبطه می خوره......

آدم های زیادی اطراف من بودن که هم جبهه رفتن هم جانباز شدن.ولی هیچ وقت نتونستم در این رابطه ازشون چیزی بپرسم.

تو دوره ی تحصیلی پیش دانشگاهی یه دبیری داشتیم به نام آقای دکتر بختیاری.وقتی که فهمید همکلاسی بغل دستی من برادر زاده ی کسانیه که تو جنگ و دانشگاه با اون ها بوده ولی اونها شهید شدند یه دفعه حالش تغییر کرد.(یا حداقل به نظر من اینجوری اومد) و شروع به گفتن خاطراتش با این دوستان کرد.( قبل از عملیات روی خاکریز های بصره نشسته بودیم و .......... )

خلاصه مثل اینکه قراره این سوال ذهن من رو حالا حالا ها  مشغول کنه.

کاری به سیاست یا حکومت جمهوری اسلامی ندارم.ولی چه بخوایم و چه نخوایم مدیون این عزیزان هستیم.من تا می تونم از تمسخر یا جک گفتن درباره ی این بزرگواران خودداری می کنم.

هر بار که عکس یه شهید یا مادری که برای فرزند شهیدش گریه می کنه رو می بینم دوباره این سوال به ذهنم می رسه که این ها کی بودن که......

این هم متن شعری که فریدون آسرایی خونده:

دوستت دارم....  دوستت دارم....

دوستت دارم....  دوستت دارم....

قدر تموم آدما....  قدر تموم عاشقا....

دلبردی و پنهون شدی....  دلبردی و پنهون شدی.... 

از من چرا ای بی وفا؟  از من چرا؟   از من چرا؟

عاشق شدم....   عاشق شدم....

از چشم من پنهون نشو....    از چشم من پنهون نشو....

تنها شدم....   تنها شدم....

تنها نرو....   تنها نرو....

پر می کشی تا آسمون....    من خسته ی بی بال و پر.....

روزی که برگردی دگر....   از من نمی بینی اثر.....

روزی که برگردی دگر از من نمی بینی اثر....

دوستت دارم....    دوستت دارم....

قدر تموم آدما....   قدر تموم عاشقا....

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 22:51 توسط مهدی |


سلام.

بالاخره بعد از اون همه درس خوندن و تست زدن و آزمون دادن و استرس و اضطراب ،جواب اولیه کنکور سراسری اومد.و خدا رو شکر که مجاز شدم.حالا کاری به رتبه ام ندارم ( و یا اینکه چقدر درس خوندم و سر جلسه ی کنکور چه اتفاقی افتاد که باعث شد تعداد ارقام رتبه ی من با تعداد ارقام شماره ی موبایل تفاوت چندانی نداشته باشه).ولی حالا کار سخت تری روبرومه: "انتخاب رشته" .خوندن دفترچه ی انتخاب رشته کلی حوصله می خواد چه برسه به.....

به هر حال .....امیدوارم بتونم با انتخاب رشته ی درست و درمون مرحله ی دوم قبول بشم.(به دعای همه شما نیازمندم).

حوصله نداشتم در مورد کنکور دوباره مطلب بنویسم.این دفعه هم بنا به پیشنهاد یکی از عزیزان (!!!!؟!!!) که در کامنت ها به صورت خصوصی گفته بود این کار رو کردم.

همین الان که دارم این مطلب رو می نویسم گوینده ی اخبار تلویزیون اعلام می کنه: طرح (یا شاید هم لایحه) انتقال دوره ی پیش دانشگاهی به آموزش عالی به مجلس داده شد!!!(البته این موضوع ارتباط خاصی با کنکور یا من نداره!!)

یادمه که آقای محمد خان طاهری گفته بود که: ما قبل از کنکور برای بعد از کنکور کلی برنامه داشتیم(از چشم انداز بیست ساله هم خفن تر).ولی هیچکدوم رو انجام ندادیم.

ولی من از برنامه هایی که برای خودم چیده بودم ، فقط ۲ تا رو انجام ندادم.(که اونم تقصیر من نبود).

البته مهم نیست که چند تا برنامه داشته باشی.بلکه فقط نیت مهمه!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 14:24 توسط مهدی |


سلام.

نمی دونم تا حالا این جمله ها رو جایی خوندید یا شنیدید.ولی اگه این طور هست یه بار دیگه بخونید.ارزششو داره....

اگر خدا کفیل رزق است ، غصه چرا؟

اگر رزق تقسیم شده است ، حرص چرا؟

اگر دنیا فریبنده است ، اعتماد به آن چرا؟

اگر بهشت حق است ، تظاهر به ریا چرا؟

اگر قبر حق است ، برج های مستحکم چرا؟

اگر جهنم حق است ، این همه نا بحقی چرا؟

اگر حساب حق است ، جمع مال دنیا چرا؟

اگر قیامت حق است ، خیانت به مردم چرا؟

اگر دشمن انسان شیطان است ، پیروی از آن چرا؟

 

+ نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 23:31 توسط مهدی |


سلام.

اول از همه ولادت مولود کعبه ، مولای متقیان ، شاه فتوت ، امیر مومنان ، حضرت علی ( ع ) و روز پدر رو به تمام مردم دنیا و مخصوصا پدر ها و پدر خودم خیلی تبریک می گم.

امروز روزیه  که هرکس به  یاد نیمی از وجود خودش نیمی از احساسش نیمی از زندگی اش میفته.

شما رو نمی دونم ولی برای من اسم پدر به معنای دست های گرم ، شونه های مهربان ، دیوار مستحکم و سرمایه ی زندگیه.هر وقت این اسم رو می شنوم گرمم می شه ، آروم می شم و با اطمینان بیشتری فکر می کنم و ....

من از پدرم خیلی ممنونم.خیلی ممنونم.ممنونم ازش بخاطر اینکه اجازه داد کمی زود تر بزرگ بشم  اجازه داد که زود متوجه بشم دنیا خیلی کوچیکه.اجازه داد خودم یاد بگیرم که زندگی چیه و چه جوری با اون روبرو بشم.اجازه داد یاد بگیرم که هیچ چیز اونقدر ارزش نداره که بخاطرش مجبور بشم آوار سنگین منت رو تحمل کنم.

اجازه داد که خودم مسئولیت پذیری رو یاد بگیرم.دستم رو پیش هیچ کس دراز نکنم.اجازه داد بدونم که غیر از من هم خیلی های دیگر هم هستند که باید قبل از خودم اول به اونها فکر کنم.اجازه داد بیشتر تنها باشم و بیشتر فکر کنم و کمتر حرف بزنم.اجازه داد که بفهمم نباید از هیچ کس توقع داشته باشم.

اجازه داد که مطمئن بشم بهترین دوست و مشاورم بعد از خدا خودمم.و اجازه داد یاد بگیرم که رفتار ، رفتار ایجاد می کنه.

و اجازه داد که ......

حالا می فهمم که تا حالا هیچ معلمی مثل پدرم نداشتم.هر چند که خیلی چیز ها رو مستقیما از خودش یاد نگرفتم.

خدایا پدر و مادرم و سلامتی آنها بزرگترین سرمایه ها و گنج های زندگی من هستند.اون ها رو از من نگیر.و کمکم کن که با اون ها طوری رفتار کنم که رضایت اون ها و خشنودی تو در اون باشه.

خدا یا به هر پسر و دختری بیاموز که پدر و مادر یعنی چی و به هر پدر و مادری بیاموز که فرزند یعنی.... 

+ نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت 10:29 توسط مهدی |


سلام.

از این به بعد می خوام هر چند تا پست یه بار ، یه خاطره یا ماجرا بنویسم.

برای اولین پست ۳ تا خاطره می نویسم که یکیش مال من نیست.

 

نقاش منقوش

یه روز که تو مسیر خونه ی یکی از خاله های عزیزم بودم، وقتی اتوبوس پشت یه چراغ قرمز توقف کرد چشمم افتاد به نقاشی روی دیوار یکی از خونه های کنار خیابون.یه نقاشی بزرگ (چون دیوار اون خونه هم بزرگ بود ) با رنگ پس زمینه سبز.یه نردبون هم به دیوار تکیه داده شده بود و یه آقایی (فکر کنم نقاش بود ) رفته بود بالای نردبون.

چند لحظه فقط به نقاش ( اون آقای روی نردبون ) نگاه کردم.دیدم اصلاْ تکون نمی خوره.وقتی چراغ سبز شد و اتوبوس حرکت کرد و به اون خونه نزدیک تر شدیم ، متوجه شدم که اون نردبون و سایه اش روی دیوار و اون آقاهه همه شون نقاشی بودن.منم  

 

تو نه ، شما

یکی از دوستانم برام تعریف می کرد و می گفت که:

وقتی کوچیک بودم پدرم خیلی تاکید می کرد به اینکه من بجای " تو " بگم "شما ".و هر وقت من این اشتباه رو می کردم پدرم اصرار می کرد که جمله ام رو درست کنم.

یه بار بخاطر یه موضوعی من به پدرم گفتم: بابا تو خیلی خری .پدرم هم با عصبانیت گفت:چی گفتی؟

منم گفتم:ببخشید بابا.شما خیلی خری !!!!

 

من؟ نه !!!

یه بار داشتم با کسی صحبت خصوصی می کردم.همین موقع پسر خاله ی کوچیکم ( که امسال می ره کلاس سوم دبستان ) سر رسید و وارد اتاق شد.

هر کاری کردیم نتونستیم بفرستیمش سراغ نخود سیاه.آخر بهش گفتم:محمد جان ما می خوایم با هم خصوصی صحبت کنیم.گوش هاتو بگیر.

محمد هم با دست هاش گو شاشو گرفت.

من ازش پرسیدم:محمد الان صدای منو می شنوی؟

محمد هم در حالی که محکم گوشاشو گرفته بود ، با سر اشاره کرد : نه !!!!!

+ نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 22:6 توسط مهدی |